mahtabi

صدا

In Uncategorized on February 27, 2009 at 3:35 am

دلم برای صدات تنگ شده……برای اینکه غافلگیرت کنم و دوباره از اول عاشقت بشم….این بار عاشق تر از قبل….

Advertisements

دست هایم را در باغچه می کارم

In Uncategorized on February 11, 2009 at 4:45 pm

بهمن برای من یاد فروغ رو میاره بیشتر از هر زمان دیگه ای.
بهمن برای من یاد دوستی رو میاره که خیلی شبیه فروغ بود. برای دوستی که حتی دست هاش هم شبیه فروغ بود. برای دوستی که دلش برای فروغ تنگ می شد بدون اینکه فروغ رو دیده باشه توی زندگیش. برای دوستی که یه شب به من زنگ زد و گفت دلم برای فروغ تنگ شده. هر دومون خندیدیم. بهش گفتم مگه تو فروغ رو دیده بودی؟
خندید و گفت همونش عجیبه.
یادمه که شعرهاش رو روی یه تیکه کاغذ کوچیک می نوشت. خط می زد . دورش خط می کشید و می داد بخونمشون. با هم کلمه ها رو جا به جا می کردیم. بهش می گفتم که تو برای من مثل فروغ می مونی. تو منو یاد فروغ می ندازی.

نه تنها قیافه اش، بلکه دست هاش شبیه فروغ بود. آخرین باری که دیدمش کلی گریه کرد. بهش گفتم گریه نکن منم گریه ام می گیره. گفت می دونم که دیگه نمی بینمت.
چند ماه بعد برام یه ای میل زد. توش فقط یه شعر بود. شعری که برای من گفته بود. بی نظیر مثل همیشه. بدون نقص.زیبا. نه اینکه چون مخاطب شعر من بودم زیبا بود، نه. شعرش بی نظیر بود. پر از احساس و آرامش.
چند ماه بعدش ای میل زد و یه عکس فرستاد با یه آقایی که توی سابجکت ای میل نوشته بود شوهرشه و فقط یه هفته است که می شناستش.
هیچ توضیحی هم توی ای میلش نداده بود. به همین سادگی بعد از دیدن یه نفر توی یه هفته به این نتیجه رسیده بود که باهاش ازدواج کنه. بهش زنگ زدم و کلی داد و بیداد کردم که دیوانه این آقاهه جای باباته. تو حیفی.

گوش نکرد. زنش شد. ای میل بعدی که بهم زد فقط توش نوشته بود که داره میره آلمان. عادت داشت توی ای میل هایی که می زنه توضیح نده. بازم بهش زنگ زدم. گفت باید همدیگرو ببینیم. بعد از اینکه رفت آلمان چند باری با هم تلفنی حرف زدیم. همیشه هم شوهرش گوشی رو می گرفت و ببشتر از خودش با من حرف می زد. می خواستم بگم لعنتی بذار باهاش حرف بزنم. بذار بفهمم حالش خوبه یا نه. نمی ذاشت.
هیچوقت نشد ببینمش. فقط فهمیدم دوباره برگشته ایران و دیگه سر کار نمی ره. شوهرش نمی ذاشت بره سر کار. بهش ای میل زدم ولی جوابی برام نیومد. من دلم برای اون دختری که پر از احساس بود و دست هاش شبیه دست های فروغ بود، تنگ شده.
من دوستم رو گم کردم. دوست من توی یه باغچه گم شده، شعر هاشو باد برده…من دلم براش تنگ شده…

نقشی که تو می زنی

In Uncategorized on February 4, 2009 at 6:19 pm

تو آیا می دونی که آگاهانه یا ناآگاهانه که اعتماد من رو به خودت از بین می بری، اینطوری که رنگ عوض می کنی هر روز، چقدر دور می شی از من؟ هی دورتر و دورتر می شی و من افسوس می خورم که یه ادم مگه چقدر می تونه عوض شه و نقش بازی کنه؟

تو خودت حالت به هم نمی خوره از این نقشی که داری بازی می کنی؟ من که می دونم خودت نیستی. من می دونم داری نقش بازی می کنی و بد هم نقش بازی می کنی . چون بازیگر نیستی. هر روز دور تر و دور تر می شی و تو این نقش احمقانه ای که داری بازی می کنی بیشتر غرق می شی.