mahtabi

صبح

In Uncategorized on June 15, 2008 at 10:45 pm

اولین اشعه های خورشید که به صورتم خورد، دستش دور تنم قفل شد.
دوست نداشتم بیدار شم. از تصور اینکه محکم بغلم کرده و داره تو خواب لبخند می زنه کلی ذوق کردم.
برگشتم نگاهی کردم دیدم داره لبخند می زنه.
دستش آروم اومد روی سینه هام.
غلط زدم طرفش و پیشونیش رو بوسیدم.
هنوز داشت لبخند می زد.
ملافه رو کشیدم روش و فرو رفتم توی بغلش.

  1. حالا چه اشكال داشت يك حالي هم ميكردي ….. ازت كم ميشد…. دويست و پنجاه گرم ك… دارين شماها فكر ميكنيد كه از كون فيل افتادين

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: