mahtabi

تموم

In Uncategorized on January 7, 2009 at 5:04 pm

خوب باید یه جایی تموم می شد. از اولش هم معلوم بود. من خیلی به اون لحظه ای که دیگه دست هات دور بازوهام نباشن فکر کرده بود. حتی هر دفعه می آمدم تو بغلت از اینکه یه روزی نباشی، می ترسیدم. شاید بگی دیوونم. من از ترس اتفاق های بد، همیشه لحظه های خوب رو حروم می کنم.
من فقط نگات می کتم، مثل اون موقع ها که تو منو نگاه می کردی.  نباید اینطوری تموم می شد.  به این تلخی، به این سردی، با یه مکالمه سرد و خشک. با یه حس تنفر. …
نا سلامتی من اون صدای لعنتی تو رو دوست داشتم. من با اون صدا زندگی کرده بودم. تو نباید می ذاشتی اون صدا برای من بشکنه. تو نباید می ذاشتی آخرین مکالمه ای که داشتیم با داد تو تموم شه. با اون لحن طلبکار.
تقصیر تو بود. تو شروع کردی. تو اومدی . من که داشتم زندگیمو می کردم. من که ندیده بودمت. تو بودی که من رو دیدی. تو بودی که اومدی تو زندگی من و یه دفعه برای خودت تو قلبم یه جای گنده باز کردی. خودت هم دستهات رو ول کردی و رفتی….

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: